|
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 :: 11:54 :: نويسنده : ستاره جوووووووووووووووووووووووووون
شلام خوکشلا
شطورین؟ امروز می خوام براتون چن تا عکس ناناز بزارم...واییییی.خیلی نازه...........ببینین::
وای وای ای......لپاشو ببینین این یکی رو......
چشارو برم من..
وایییییییییی....چش نخوری..
اووووووووو ماااااااااچچچچچچچچچچچ اقونه علا..... خب خوب بود؟ باقیش باشه واسه بعدا..یه عالمه عکسای خنده دارم دارم که ان بار می زارم واستون بابای نانازیای من ![]()
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 :: 18:36 :: نويسنده : ستاره جوووووووووووووووووووووووووون
دوستای گلمنگلی من شلام چون میدونم طبق معمول خوفین دیگه نمی پرسم خوفین؟ شطورین؟ اول از همه میرم سر اصل مطلب می خوام قضیه دیروز رو بهتون بگم........خووووب گوش کنین جالبه نمیدونین چه قد خندیدیم دیروز مدیر و معاونامون جاشون رو داده بودن به بچه ها ینی یکی مدیر شده بود/یکی معاون... و..... من چون حال و حوصله این کارارو نداشتم و در ضمن می خواستم حال این جدیدیا رو بگیرم وسئولیت قبول نکردم........... گذشت و زنگ آخر شد زنگ آخر ما پرورشی داشتیم..مربی پرورشیمونم معاون پرورشیمونه..به خاطر همین یکی از بچه ها که این کاره شده بود اومد سرمون .........تا دلتون بخواد شلوغ کردیم...........سر صدا...... من رفتم وسط و........ کلمه اولش رو گفتم و بچه ها شروع کردن............. همه..........دس.......شوت.......بلند بلند می خوندن حالا بگین شعرمون چی بود؟:::
این معلم مثالیمونم بدبخ اش تو چشاش جمع شده بود.. شه شه شه شه از کلاس رف بیرون که ببینه کسی صدامونو نشنهوه.تا رف بیرون پریدم و در رو بستم..همه بچه ها پش سر من درو گرفتن که نتونه بیاد تو.........بدبخ هی جیغ و ویغ می کرد که ما درشو باز کنیم ما هم باز نمی کردیم یه خورده که گذش دیدیم صداش تغییر کرد....خوب که گوش دادیم فهمیدیم صدای معاونمونه.....واویلا........از جلوی در پریدیم اون ور .....اومد تو با هوار خیلی عصبانی شده بود. گف:شما چه جور آدمایی هستین دیگه؟...........همه مدرسرو گذاشتین رو سرتون بعد در و زد بهم و رف ما هم همه متاثر شده بودیم زدیم زیر خنده...... یه خورده بعد باز سرو کلش پیدا شد به بچه ها گفتم غصه نخورین الان جورش می کنم....... رفتم بیرون....بهم گف:الان چی داشتی می گفتی به بچه ها؟.........(اوه اوه اوه).......گفتم:خانوم داشتم می گفتم ناراحت نباشین من الان نمونه سوال میارم که حل کنین...... باز گف:چه شعری داشتین می خوندین؟........(یکی بگه به تو چه؟) گفتم:داشتیم شعری که بچه ها تو سرود خوندن رو می خوندیم باز گف:واسه چی دس می زدین؟.گفتم:خانوم این معلم جدیدمون گفته گف:راس می گی؟.گفتم:آررررررره نمونه سوال بهم داد و رف..... ما هم چون اون نمونه سوال رو قبلا داشتیم حلش نکردیم و ول گشتیم شه شه شه اوووووووه........چقه حرف زده(این یزدی بود) بسه دیگه آخخخخخخخخخخخ باز فردا کتبی عربی داریم.چرا این معلما دس از سر ماها برنمی دارن؟.....ها؟؟؟؟؟؟؟؟/ اوف من دیگه برم
![]()
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 :: 17:40 :: نويسنده : ستاره جوووووووووووووووووووووووووون
آخخخخخخخخخخخخخخخخ
مامانننننننننننننننننننننننننننننننن یه ساعت آپ کردم..قاطی کرد نیومد ![]()
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 :: 21:15 :: نويسنده : ستاره جوووووووووووووووووووووووووون
شلام دوستای پرتقالیه من
شه طورین؟ منم خوفم امروز داشتم با کامی جونم(کامپیوتر)در مورد پسرا بحث می کردیم(من نمی دونم چرا گیر دادم به پسرا؟ اینم یه قول به پسرا من از صفات پسرا گفتم اون بد بخ هم مجبور شد فقط گوش بده(چون کم آورده بود اگه پسرا نبودن کی مامانارو دق میداد؟ اگه پسرا نبودن استاد رو کی رو ضایع می کرد؟(تو دانشگاها...من دانشگاه نرفتم ولی تعریفشو از این و اون شنیدم اگه پسرا نبودن دخترا به چی می خندیدن؟ اگه پسرا نبودن کی آشغالا رو می ذاش دم در؟ اگه پسرا نبودن کی نمره هاش همیشه تک بود؟ اگه پسرا نبودن کی تو دانشگاه تو کلاس میرف گچ میاورد؟ همین دیگه............................ پس نتیجه می گیریم چهقده پسرا وجودشون مفیده واقعا وایییییییییییییییییییییی راستی امشب جواهری در قصر داره.....حتما باید ببینم تازشم باید یه زنگ به دوستم بزنم شعری که نگار و سپهر(هردوشون کوچیکنا)خوندنو حتما واسش بذارم خیلی خوکشله من دیگه میرم بابای امیدای زندگی
![]()
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 :: 15:39 :: نويسنده : ستاره جوووووووووووووووووووووووووون
ببخشید.......من دیروز آپ کردم کلیم زحمت کشیدم ولی وقتی دکمه ثبت مطلب رو زدم کارت اینترنتم تموم شد حالا بی خیال... راستی خوکشلا چه خبر از مدرسه هاتون؟ معلماتون رو کله پاچه کردین؟ واااااااااییییییییییییییییییی راستی دوست جون جونیم یه خرس توپولوی خوکشل با پشمای بلن واسم سوغاتی آورده اینم یه ماچ واسه سپیده جونم به خاطر این هدیش خب....بریم سر اصل مطلب......بد بختانه امروز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد ولی بذارین قضیه ی دیروز رو بهتون بگم::: دیروز زنگ اول زبان داشتیم.....خانوم خودمون قراره یه نینی کوچولو به دنیا بیاره نیومد سرمون...... به جاش خانوم پارسالمون خانوم احمدی اومد سرمون..خعلی خوش گذشت .... حسابی دلمون خنک شد خانوم احمدیی ما خعلی سخ گیر بود...خعلی جذبه داش....هیش کی نمی تونس باهاش حرف بزنه....اگه کاری که می گف نمی کردیم ۲-۳تا منفی میداد منم دیدم نمیشه که ما تا آخر سال به پای این معلم بسوزیم و بسازیم ..... به هر دری میزدیم هیش طو نمیشد...همین جوری داشتیم تو این منجلاب دس و پا میزدیم که: با بچه ها هماهنگ کردم که این خانومو انقده به حرف بگیریم تا ......... همین کارو هم کردیم ... همش باهاش حرف میزدیم... شلوق می کردیم.... شوخی می کردیم تا اینکه به مراد دلمون رسیدیم حالا هم که خانوممون نمیاد اون میاد سرمون... حالا بذارین قضیه همین خانوممون رو تعریف کنم که چیکار کردیم تا از دستش راحت بشیم::: چون ایشون کمرشون درد می گرف و۱شنبه هاو۴شنبه ها بالا کلاس داشتن نمی تونستند برن بالا ما هم مجبور بودیم ۱شنبه ها و۴ شنبه ها باروبندیلمونو ببندیمو بریم بالا یه روز که قرار بود بریم بالا به بچه ها گفتم زنگ که خورد تخ سر جاهاتون بشینین و نرین بالا من رفتم جلو و گفتم:هوی عمو ما از سر جاهامون تکون نمی خوریم .. برین کلاسای دیگه رو کش برین... به خانومتونم همین و بگین...پش سر منم بچه ها شروع کردن ۱دیقه بعدمعاونمون به توپپر اومد تو کلاسمونو شرع کرد به..جاخالی.. هممون چهره مظلومانه به خودمون گرفتیم از اون به بعدم دیگه نیومد سرمون خانوم زبان تا حالا که بعد عیده و خانوم احمدی جوونمون اومده سرمون و دلمون حسابی -یخ بس هوووه خسته شدم دیگه من دیگه میرم هلووهای من
![]() |
||||||||||