|
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 :: 13:49 :: نويسنده : ستاره جوووووووووووووووووووووووووون
تيك تاك/تيك تاك/تيك تاك
كم كم داريم به سال تحويل نزديك مي شيم. آماده هستين؟ سماق،سمنو،ساعت،سكه،سياه دونه،سيب،ماهي و... اينارو چي آماده كردين؟ منم كم كم دارو آماده ميكنم. اميدوارم سال خيلي خيلي خوبي رو پشت سرگذاشته باشين وسال خيلي خيلي بهتري رو درپيش داشته باشيد. لحظه سال تحويل:ساعت ۳ و۳۷ دقيقه و۲۶ثانيه روزچهارشنبه۱ فروردين به اميد ديدار ![]()
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 :: 13:7 :: نويسنده : ستاره جوووووووووووووووووووووووووون
شلام شلام شدتا شلام
خوفین؟ منم خوفم خب چه خفرا؟ مدرسه هاتونو تعطیل کردین؟ من که راحت شدم خوفه خونه هاتونو تکوندین؟ خونهء دلتونو چی؟ اونم رو اگه نتکوندین دیگه وقتشه ممکنه دیر بشه ها دست بجونبونین دیگه. میدونین چه جوری دلاتونو بتکونین؟ ابتدا به دلتان رجوع کنین ببینید چه چیزهایی در آن موجود است و از چه جنسی ست.بعد کینه ها را دسته بندی کنین.خاطره ها یک طرف و غم و غصه ها طرف دیگر. کینه ها را دیگر بازشان نکنید و همان طور در بسته"آکبند"با تیپا و لگد شوتشون کنین در و زمزمه کنین(برو گمشو بابا در مرحله بعدترتیب غصه ها را بدهید.آنها را هم مانند کینه ها شوتشون کنین بیرون و درو محکم ببندین. حالا یک دانه دستمال تمیز بردارین و بیفتید بر جان گرد و غبارها.تمام در و دیوارها را تمیز کنین آنقدر که برق بزند. حال تابلوی ورود ممنوع را از روی درب دلتان بردارید و بجایش تابلوی"شرط ورود:محبت و صدق و صفا"را بزنید. دلتان را با شادی و امید تزئین کنیدو آن را با آویز هایی از جنس زندگی زیبا سازید. حال می توانید با مردم با صفا و صمیمیت رفتار کنید. "تمام" خوب خوشتون اومد؟
![]()
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 :: 21:45 :: نويسنده : ستاره جوووووووووووووووووووووووووون
راستي راستي
اون آپم(فقط خدا)اشتباه نشه من منتظر كسي ننوشتو همين طوريه مسي ![]()
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 :: 21:34 :: نويسنده : ستاره جوووووووووووووووووووووووووون
دوستاي گلم سلام سلم صد تا سلام.
خوبين؟خوشين؟سلامتين؟از خونه تكوني هاي نوروز چه خبر؟به ماماني كمك مي كنين؟ الهي قربونتون برم كه اينقده با معرفتين/دستاي گل همتون درد نكنه(دمتون گرم خب كجا بوديم؟ آهان! راستي/بچه ها من امروز با چندتا از بچه ها رفته بوديم اردو(دوباره يه حالي برديم كه حساب نداره.رفته بوديم ميبد(يكي از شهرستاناي يزده)جاتون خالي خيلي خوش گذشت مي گما من از فردا نميرم ديگه مدرسه آخه كي حال داره اوه اوه واي يادم رفت بايد زنگ دوستم بزنم بگم كليد كمدمو برداره بده دختر عموم بياره وگرنه من ديگه بايد برم/يادتون نره اگه خواستين واسه اين مطلب پايينيم هم نظر بدين/قربون همتون كليييييييييييييييييييييييييييييي واستون حرف دارم باشه سره فرصت باباي ديگه داره دير ميشه
![]()
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 :: 21:16 :: نويسنده : ستاره جوووووووووووووووووووووووووون
برای تو می نویسم
تویی که از تمام من آگاهی
شاید دیگران تو را خدا می خوانند اما من
من می خواهم برایم فقط یک تو باشی
می خواهم همیشه با هم موازی باشیم
می دانی ...
هنوز هم شب ها احساس خوابیدن درون تختخواب کوچکم را دارم
جایی که پاک بودم
معصوم بودم
جایی که هر کس مرا می دید می خندید و ناز می داد
جایی که من فقط یک نوزاد بودم
آرام می گویم
تا کسی بیدار نشود
من از حصار ها گذشتم و قطره قطره شکل گرفتم
در تنهایی شب هایم
دور از دستان با محبت زن
مرا انگار آفریده اند که بشکنم و بسوزانم
انگار مرا برای تقاص آفریده اند
میدانم ...
میدانم که چقدر چندش آور و ترش مزه ام
اما این مزه ی من نیست
این شاید گوشه ای از نقاشی تو است
...
![]() |
||||||||||