|
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 :: 17:43 :: نويسنده : ستاره جوووووووووووووووووووووووووون
سلام سلام بازم سلام
خوبین خوشین سلامتین؟خدا رو شکر می خوام امروز یه خاطره خیلی شیرینو بهتون بگم گوش کنین: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود تقریبا اولای سال بود که هی مدام امام جماعتمون عوض می شد ینی(یعنی یه روز امام جماعتی رو که دیدیم چند روز واسمون موند (چه عجب اولا خيلي اذيتش مي كردن و ناراحت مي شد اما بعدش با هم(دوست)شديم بذارين چندتا تكيه كلاماشو بهتون بگم:آقا جان راستي هر وقتم دعاي فرج امام زمانو مي خونديم وقتي مي رسيد به و في هذا الساعه نيگا ساعتش مي كرد بي چون و چرا خلاصه بچه خيلي با حالي بود اون قد كه هر وقت از نماز بيرون مي اومديم همه غش خنده بوديم اگه مي خواين شما هم بشنوين بايد كمي صبر كنين فردا يكيشو بهتون مي گم تا چرت وپرتاي ديگه
![]()
جمعه یازدهم اسفند 1385 :: 16:18 :: نويسنده : ستاره جوووووووووووووووووووووووووون
بچه ها سلام
امروز مي خوام ماجراي ديروزم رو بهتون بگم ديروز سر كلاس انشا اصلا نمي تونس حرف بزنه ما گفتيم حالا چي شده.خلاصه يه كمي خودشو جم و جور كردو شروع كرد. آقا نگو اين داشت گريه مي كرد ما هم چهرمونو محزون مي گف يه بچه مريض رو ديده گريش گرفته انقده خودمو كنترل كردم كه نخندم ولي بي چاره بچه ![]()
جمعه یازدهم اسفند 1385 :: 14:20 :: نويسنده : ستاره جوووووووووووووووووووووووووون
سلام سلام صدتا سلام
خوب دیگه سار بازی بسه من تواین سایت چرت و پرت قراره بنویسم می خواین بخواین نمی خواین نخواین.چی شد اگه دلتون خواست با من همراه باشین.نخواستم هیچی دیگه به خودتون مربوطه ![]() |
||||||||||